خوب حتما می دونین که این چند وقت به علت شیوع آنفولانزا
کلاسهای موسسه و بخش تعطیل هستند و همچنان منتظر
باز گشایی هستیم.
متاسفانه چند تا از فرشته هامون رو تو این ایام از دست
خوب خدا فرشته هاشو صدا کرد ...
در روزهای گذشته در هفته پژوهش در پارک دولت غرفه داشتیم
که اگر به نمایشگاه سر زدین حتما ملاحظه کردین.
سعی می کنم از این به بعد بیشتر سر بزنم. از همه ممنون
کلیه کلاسهای موسسه در بخش به درخواست بیمارستان و به علت شیوع بیماری آنفولانزای
نوع A تا اطلاع ثانوی تعطیل گردید...
پ ن ۱ - همگی مراقب سلامتی خود باشید و توصیه های بهداشتی رو جدی بگیرید...سلامت باشید و شاد.
فاطمه (کوچولوی مهربون دوست داشتنی و باهوش ) هم رفت... پیش خدا
با عذر خواهی از همه دوستان فعلا زیاد حال خوبی ندارم...
با همکاری دوستان خوشبختانه برنامه جشن عید فطر بچه های موسسه به نحو احسن انجام شد .
خدا رو شکر هر سال بهتر از سال قبل می شیم . از حدود ده روز قبل از عید برنامه ریزی ها شروع شد و کار تا یک رزو قبل از جشن ادامه داشت.بخش اطفال با تابلوهای کودکانه و شب رنگهای ماه و ستاره و خورشید و پروانه و نیز برچسبهای کارتونی و تزئینات جشن آذین بندی و زیبا سازی شد . کادوها ، لباس های نو ،جایزه مسابقه ها و عیدیها به همراه لوازم مدرسه شامل لوازم تحریر و کیف مدرسه برای بچه هایی که مدرسه میروند تهیه شد . اتاق بازی هم تزتین گردید . هدایا به اشکال مختلف کادو پیچ شدن . میوه ها هم شامل موز و پرتقال و لیمو شیرین خریداری و شستشو گردید .
در روز عید فطر هم ساعت ۴ بعد از ظهر برنامه جشن شروع شد . موسیقی شاد ،مسابقات مختلف همراه با اهدا جوایز ، اهدا کادوها و کلا حسابی با بچه ها شلنگ تخته انداختیم . فکر می کنم به بچه ها و والدین بچه ها حسابی خوش گذشت .
جای همگی شما خالی
پ ن ۱ - دوستان با توجه با اینکه نمی دونم چرا نظرهای خصوصی بعد از تایید در وبلاگ ظاهر نمیشن حتی الامکان نظرات رو عمومی بگذارن مگر اینکه واقعا خصوصی باشه.ممنون
پ ن ۲ - برای گذاشتن عکس بچه ها و برنامه ها دنبال یک سایت مطمئن و خوب می گردم که مثل فلیکر فیلتر نشه.ممنون میشم اگه راهنمایی کنین
سلام به همه دوستان و خوانندگان محترم وبلاگ
وبه همه کسانی که در این چند وقت بنده رو مورد لطف قرار دادند و تشکر از همه احوال پرسی ها،نگرانیها و...
راستش دلایل اینکه مطلب جدیدی این چند وقت ننوشتم متعدد بود. از برگزاری نمایشگاه نیمه شعبان گرفته تاحجم بالای کارها. از انجام بعضی کارهای موسسه تا فیلتر شدن سایتی که عکسها رو در آن آپلود می کردم که خیلی باعث ناراحتی شد تا " له " گشتن دست که چند روزی ما رو از کار و زندگی انداخت و گرچه به ناچار در حال حاضر ازش استفاده می کنم ولی به گمانم باید یه سری به دکتر نشانش بدم!
اما به واقع همه اینها مانند آنچه که در روح و روان آدم تاثیرگذار است باعث ننوشتن نبود .
با اینکه این چند وقت به اینترنت نیز دسترسی داشتم و بعضا به وبلاگ خودم و دوستان سر می زدم اما حس نوشتن نبود.حسی که از خستگی مسائل مختلف روی دل تل انبار شده بود. از مشکلات موسسه گرفته تا افزایش آمار کودکان مبتلا به سرطان که هر بار چهره های جدید رو تو کلاس نقاشی میبینم.از مسائل این چند وقته کشور که فارغ از هرگونه نگاه جناحی صرفا به عنوان یه ایرانی از پیش آمدنشون ناراحت شدم(دوستان لطفا از گذاشتن هرگونه نظر سیاسی جناحی در تایید یا تخریب دیگران خودداری فرمایند.اینجا وبلاگ کودکان است) و حرفهای دیگری که شاید ناگفتنیند...
دوستی می گفت از کودکان موسسه بنویس تا دیگران نیز از احوال آنها با خبر شوند. گرچه درست می گفت اما نمی دانست چقدر سنگینی میکند از درد و رنج کودکی بنویسی که در مقابل چشمانت پژمرده می شود و تو کاری نمی توانی برایش بکنی...شاید بنویسم... از بچه ها...از عسل با اوون چشمهای آبی و موهای طلاییش که در برخورد اول طوری دستهاش رو باز کرد و خواست بغلش کنم که...از نیلوفر شیطون و بازیگوش... که رفت...
خواهم نوشت از بچه ها اگر کمی بهتر شوم
یا حق...
------------------------------------------------
سه شنبه ۳/۶/۱۳۸۸
پ ن ۱ - ماه رمضان ماه بارش رحمت خدا و اجابت دعا بر همه دوستان و خوانندگان وبلاگ مبارک.در این ماه بچه های موسسه را هم از دعای خودتون محروم نکنین.برای سلامتی همشون دعا کنیم
پ ن ۲ - متاسفانه بخش نظرات به اشتباه غیر فعال شده بود. خوب درست شد![]()
پ ن ۳ -انشاا... برای جشن عید فطر بچه ها در حال آماده شدن هستیم
از خرید کادوها تا تزئین اتاق بازی و بخش و برنامه ریزی جشن و...
دوستانی که تمایل به همکاری دارند می توانند از طریق وبلاگ یا تماس
مستقیم با بنده و یا دفتر موسسه حضور به هم رسانند
ضمن عذرخواهی بابت تاخیر در مطلب جدید که پاره ای به علت مشغله و بیشتر به علت مشکلات اینترنت این چند وقته بود خوشحالم که به عرض برسونم که اتاق بازی تقریبا مراحل نهایی آماده سازی رو طی میکنه و بچه ها که خیلی خوشحال و راضی هستند . میز و صندلیهای طرح کودکانه رسیدن . اتاق ، رنگ آمیزی و کف پوش شده . کمدها ، تاقچه ها و پرده طرح کودکانه نصب شدن . کولر جدید دو تکه خریداری و نصب شده . وسایل بازی و نقاشی هم برای مدت چند وقت نهیه شده.
انشاا... در اسرع وقت عکسهای اتاق رو براتون می زارم.
در اینجا ضمن تشکر از زحمات خانم قائدی از تمام کسانی هم که با کمکهای مادی خودشون ما رو یاری کردن سپاسگذاری می کنم.
در این چند سطر سعی می کنم این ملاکها را از منظر کودکان مبتلا به سرطان بیان کنم:
پس موضوع انشا:
یک رییس جمهور خوب باید ...
بچه هارو دوست داشته باشه
از خندشون خوشحال بشه و از گریشون غمگین بشه
به فکر سلامت بچه ها باشه .کاری کنه که اونا کمتر مریض بشن .
نذاره آدم بزرگایی که فقط به فکر پول درآوردنن با کاراشون بچه هارو مریض کنن.
با ریختن فاضلاب کارخونه هاشون تو رودخونه ها. با از بین بردن محیط زیست.با آلوده کردن هوا و...
رییس جمهور خوب باید از حق بچه ها دفاع کنه. از آدم بزرگای زورگو نترسه.باید آنقد زورش زیاد باشه که هرکسی خواست مارو اذیت کنه نذاره.
اگه رییس شرکت بابام پول بابامو نداد ازش بگیره.
اگه وقتی حالم بد می شه و باید از اون آمپولا که خیلی گرونن بزنم نزاره مامانم گوشواره هاشو یا تلویزیون و چیزای دیگه رو بفروشه.
من نمی دونم بازخرید یعنی چی ولی میدونم اگه بابام خودشو بازخرید کنه با پولی که پیش صاحبخونه داریم و با پول سهم مامان از فروختن خونه آقاجون و وام بابام اگه درست بشه میشه منو عمل کنن.بابام میگه ۵۰ میلیون خیلی زیاده. اما من دلم نمی خواد بابا خودشو بازخرید کنه چون مامان بعداز این حرفا همش گریه می کنه.رییس جمهور نباید بزاره مامانم دیگه گریه کنه.باید به بانکا بگه به بابای منم مثل رییس شرکت بابام وام بدن . تازه مامان میگه ما که ۲۰ میلیارد نمیخوایم.فقط به اندازه عمل من.
بابام می گه رییس جمهور کسیه که مثل بابای همه مردمه پس بابا نباید بین بچه هاش فرق بزاره..منم مثل بچه هایی که سالمن و موهاشون بلنده دوست داشته باشه اینجاتابستونا هوا خیلی گرمه اما ما فقط یه کولر داریم که خیلی قدیمیه و همسایمون بهمون داده.تازه بابا میگه اگه زیاد برق مصرف کنیم اداره برق تصاعدی پول می گیره.یعنی خیلی پول می گیره .رییس جمهور باید به اداره برق بگه اینجا هوا خیلی گرمه.از ما زیاد پول نگیرن که بتونیم کولر روشن کنیم. به ادره آبم بگه آب اینجا گل داره ما هم پول نداریم از اون دستگاهاکه بعضیا می خرن که آبو تمییز می کنه بخریم.
رییس جمهور باید به اون دکترا بگه اگه بابام گفت پول دواهارو نداره اما بعدا میاره دروغ نمی گه. بابام هیچ وقت دروغ نمیگه حتی اون روز که قرار بود برام عروسک سارا و دارا رو بخره من می دونم چون پول دواهام زیاد شد نخرید. وگرنه اون هیچ وقت دروغ نمی گه.
رییس جمهور باید به پرستارا بگه وقتی آمپولو تو سر بچه ها می زنن یواش بزنن به من تا حالا نزدن چون هنوز روی بدنم جا هست ولی عسل دیگه بدنش جایی برای آمپول نداره آخه بدنش خیلی کوچولوه اون روز که تو سرش آمپول می زدن خیلی گریه میکرد.آقای رییس جمهور تو رو به خدا به پرستارا بگین من نمیخوام تو سرم آمپول بزنن چون به خدا خیلی درد داره...
تمام
آقا اجازه این دست خط مامانمه . من چون آنژوکت دستمه نمی تونم بنویسم .من گفتم مامانم نوشت.اما به خدا همش رو خودم گفتم.الان مامانم داره گریه می کنه.برای همین دیگه چیزی نمی گم...
------------------------------
دوستان لطف می کنند اگر این مطلب رو با ذکر منبع:
http://shafajooyan.blogfa.com/
به سمع و نظر دیگران نیز برسانند.
به امید اینکه هر کسی که انتخاب می شود نتیجه اش کاهش آلام این کودکان باشد
یا حق
لانه ای ساخته با گل در دهان گذاشتن تا آرامش و امنیتی باشد برای جوجه هایش(عکس تزئینیست).
باز می آید پرستو نغمه خوان باز می سازد در اینجا آشیان ...
تو مسیرم زیر سقف یه مغازه یه جفت پرستو لونه کرده بودن . دو تا جوجه هم مدام چشم به راهشون بودن . گاهی چند دقیقه ای رو صرف نگاه کردنشون می کردم. انصافا که چقدر زیبا بودن.
اما دیروز...
تو ماشین نشسته بودم که دیدم یه نفر داره از کرکره مغازه پایین میاد.بالا رو نگاه کردم. خبری از لونه نبود.
می خواستم پیاده شم و ... اما دیدم چه فایده دیگه دیر شده بود.نمیدونم ما آدما چرا فکر می کنیم مجاز به هر کاری هستیم... شاید اگه فقط یه جوجه رو بر می داشت و کاری به لونه نداشت اینقدر ناراحت نمی شدم.اما خراب کردن یه خونه...
من که به آه مظلوم اعتقاد دارم حتی اگه یه حیوون کوچولو باشه.گاهی اوقات اتفقاتی تو زندگی برامون میفته که علتشو نمی دونیم یا به حساب شانس و یا... می زاریم غافل از اینکه گاهی دنیا دار مکافاته
دیشب بارون اومد.امیدوارم حال پرستوها خوب باشه...
این صحنه یاد بچه ها انداختم.حس بی پناهی... یه بچه کوچیک تو جایی که آدم بزرگاش یا دکترن یا پرستار و بچه هاش اکثرا حال و حوصله ندارن.این حسو خصوصا تو چشمای بچه هایی که تازه واردن بیشتر می شه دید.خوشحالم که تا حدودی با نزدیک شدن به بچه ها تونستیم از نگرانیشون کم کنیم...از همینجا دست همه دوستان و همراهان رو می بوسم.
خدا به همشون خیر بده.
نمی دونم این شعر تو چه حال و هوایی سروده شده.اما وقتی عکسای بچه هارو نگاه می کنم فکر می کنم انگار این شعر دقیقا برای درد بچه ها سروده شده...
گل ارکیده
شاخه ای تکیده ، گل ارکیده
با چشمای خسته ، لبهای بسته
غم توی چشماش ، آروم نشسته
شکوفه شادیش از هم گسسته آه
آشنای درده ، خورشیدش سرده
تو قلب سردش ، غم لونه کرده
مهتاب عمرش در پشت پرده
هر ماه سالش پائیز سرده آه
دستای ظریفش تو دست مادر
پیکر نحیفش چون گل پرپر
از محنت و درد آروم نداره
سایه سیاهی رو بخت شومش
ارکیده تنهاست زیر هجومش
طوفان درد پایون نداره…
دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده ، گل ارکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل ارکیده ، گلی که چهرش پاک و سپیده
که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم...








